گفت وگو با عباس عبدي
ريشه يابي فرهنگ تملق

گروه سياسي، کيوان مهرگان؛ نسبت فرهنگ و سياست و چرايي برخي ويژگي هاي فرهنگي نزد ايرانيان که بسياري از جامعه شناسان آن را نمي پسندند و بعضاً از آن تحت عنوان کژي هاي فرهنگ سياسي ايرانيان ياد مي کنند، موضوعي است که اين روزها مورد توجه دگرباره انديشمندان قرار گرفته است. در اين رابطه برخي تحليلگران به اين مساله مي پردازند که چرا در جامعه يي مانند ايران برخي فرهنگ هاي غلط از جمله فرهنگ تملق، ريا و بعضاً دروغگويي بيشتر از حد قابل قبول است. حتي برخي پا را فراتر گذاشته اند و معتقدند جامعه ايراني اخيراً به ويژگي هاي منفي که از آن ياد شد بيشتر مبتلا شده و بسياري از شهروندان به اين باور رسيده اند براي رسيدن به موقعيت هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و به خصوص اقتصادي مي توانند از روش تملق و ريا به جاي کار و تلاش بهره بگيرند و به عبارت بهتر ره صد ساله را يک شبه بپيمايند. جامعه شناسان سياسي درباره شيوع اين آفت هشدار داده و پيشنهاد مي کنند به آسيب شناسي چنين آفاتي پرداخته و مانع از گسترش و نهادينه شدن فرهنگ تملق در جامعه شويم. عباس عبدي از جمله جامعه شناساني است که در گفت وگو با اعتماد به واکاوي ريشه هاي فرهنگ تملق در جامعه ايراني پرداخته و تحليل خود را از آن ارائه داده است. عبدي که در يک گفت وگوي مفصل با اعتماد شرکت کرد هشدار مي دهد گسترش فرهنگ تملق با ساخت سياسي جامعه ارتباط مستقيمي دارد و اگر مي خواهيم چنين فرهنگي را حذف کنيم چاره يي نداريم مگر اينکه ساخت رسمي قدرت و ساختار اقتصادي کشور را اصلاح کنيم. بخش اول گفت وگو اعتماد با عباس عبدي را مي خوانيد.



کيوان مهرگان



ـ تاثيرگذاري فرهنگ و سپهر سياست از موضوعاتي بوده که اخيراً در کتاب هاي برخي از استادان دانشگاه باز مورد توجه قرار گرفته است. برخي معتقدند فرهنگ سياسي يا کنش ها و رفتارهاي سياسي ما متاثر از فرهنگ ما در حوزه هاي مختلف اعم از اقتصاد، اجتماع و خود حوزه فرهنگ است. برخي هم معتقدند سپهر سياست بر فرهنگ اثر مي گذارد و اساساً رفتار فرهنگي شهروندان ايراني را شکل مي دهد. براي شروع بحث بفرماييد اولاً کدام يک منشاء اثرگذاري بر ديگري هستند؟ و آيا اين دعواي مرغ و تخم مرغ است؟

به معناي دقيق آن مانند مرغ و تخم مرغ نيست ولي مقداري ظريف است و بايد قضيه را به طور دقيق تري بشکافيم. در جامعه تعداد متغيرهاي مستقل که تاثيرگذار هستند، محدود است و بايد اول آنها را روشن کرد. مثلاً آب و هوا يک متغير مستقل است. اينکه شما در قطب زندگي مي کنيد يا در صحراي گرم، تعيين کننده زبان، لباس پوشيدن، نوع روابط و بسياري موارد ديگر است. بد نيست بدانيد اعراب در زبان خود ده ها و شايد صدها کلمه دارند که معرف شتر است که ما فقط آن را با يک کلمه «شتر» مي شناسيم ولي آنها به دليل زندگي صحرايي و ارتباط زيادي که با شتر دارند، براي شتر نر، ماده، يک کوهان، دوکوهان، شتر کوچک، بزرگ و انواع و اقسام آن کلمات مختلف دارند زيرا هر کدام از آنها براي يک عرب باديه نشين معنايي را مي رساند و ضرورتي دارد که براي آن کلمه جدايي را انتخاب کند.براي برف ما فقط يک کلمه داريم، در حالي که در قطب شمال اسکيموها به همان تعداد براي برف کلماتي دارند، برف هاي ريز، کم آب، ترد و... هر کدام کلمه يي مجزا دارند زيرا زندگي آنها با اين وضعيت ارتباط بسيار مستقيمي دارد بنابراين اگر اينها را به معناي عام فرهنگ بدانيم، از قانون گرفته تا مذهب، پوشاک، رفتار، ساخت خانواده و... تا حد زيادي از اين متغيرهاي مستقل متاثر مي شود، زيرا فرهنگ واکنشي است که انسان براي تطبيق با محيط از خود نشان مي دهد و ذاتي نيست و کمتر درون زا است. مثلاً وقتي گفته مي شود کسي مرد يا زن است به يک امر ژنتيکي و جنسيتي ثابت اشاره مي کنيم. در حالي که وقتي مي گوييم فرهنگ کسي اين طور است، به اين معني نيست که آن فرهنگ در آن فرد ثابت است. اگر بپذيريم فرهنگ امر ثابتي است که مي تواند تاثيرات ديگري داشته باشد، پس نمي توان آن را تغيير داد، اما اگر بپذيريم مي توان فرهنگ را تغيير داد، از همين رو مي توان پذيرفت که اساس شکل گيري آن مبتني بر متغيرهاي ديگري بوده است. در غير اين صورت اگر فکر کنيم فرهنگ متغير مستقل است، بنابراين بايد گفت فرهنگ يک جامعه همين است و تا ابد هم همين خواهد بود. تا اينجا نتيجه اين مي شود که فرهنگ، واکنش جامعه و انسان براي انطباق با محيط خود است. اما اين مساله به اين معنا نيست که فرهنگ بر آن محيط تاثيري ندارد. جمله يي که در ابتدا بيان کردم براي مقطع شروع زمان است اما زماني که انسان فرهنگي را بگيرد و با آن خو پيدا کند، حتي اگر آن محيط تغيير کند، فرهنگ تا حدود زيادي در انسان ريشه دوانده و پايدار باقي مي ماند و براي تغيير دادن آن به زمان نياز داريم. به همين دليل است شخصي که در محيطي مثل ايران زندگي کرده زماني که به محيط ديگري مي رود، فرهنگ خود را کماکان تا حد زيادي حفظ مي کند زيرا در او ريشه دوانده است، بنابراين از اينجا به بعد فرهنگ نقش متغير، مستقل و تاثيرگذار را بازي مي کند. آيا اين مساله به معناي اين است که براي اصلاح جامعه بايد فرهنگ را تغيير دهيم؟

لمپن لمپن است شاه و گدا ندارد.در ایران این گونه است.در جاهای دیگر ممکن است طوری دیگر باشد .نمیدانم.