
تو دربار شاه شهید یک آخوندی بود بهش می گفتند آخوند کشکی!
از یک کشوری (فکر کنم روسیه بود یا انگلیس ،یا هردوشان ) قرض کردند با وساطت
و پیشنهاد حاجی میرزاآغاسی که موکب اعلیحضرت همایونی« قبله عالم» به اروپایی ها افتخاربدهند و تشریف ببرند به ممالک فرنگ- حالا در این سفر چه اتفاقاتی افتاد-(بماند)
مجلس خداحافظی تشکیل دادند (گود بای پارتی ) دستور فرمودند هر کس تقاضایی دارد بگوید.هرکس ازدرباریان تقاضائی داشت .کرد -آخوند کشکی هم به خاکپای همایونی عرضه داشت:دستور فرمایید
که دیگر به من کشکی نگویید دستور فرمودند؛این بنده خدا مقداری نبات تهیه
کرده بود که چنانچه تقاضایش قبول شد به درباریان هدیه کند .
موکب همایونی از دروازه تهران بیرون نرفته بود که درباریان محترم ومحترمه
گفتند : آخوند نباتی!!
گفت: پدر سوخته ها! نبات یعنی کشک!
به خاطرم رسید که سلام و ادب واحترام و چند تای دیگر پیدا خواهد شد همه یعنی
کشک. آقا! کارت را بکن این تعارفات یعنی چه؟
امیرالمؤمنین فرمودند :«تعرف المرء باعماله ولا بلسانه»
که به نظر می رسد خیلی ها به معجزه ی زبان بیشتر باور دارند تا عمل !
همچنانکه ما بچه بودیم به این بنده خدا می گفتند شاه جوانبخت. یواش یواش که
بزرگ شدیم 18 تا لقب دیگر هم بهش اضافه شد (چه مهارتی دارند مردم ما(ما که چه عرض کنم ،از ما بهتران)
درساختن لقب! تا بالاخره شهبانو! فرح! حالش به هم خورد و فرمود اسم ماهارا هر
جایی نگذارید !
حکایة:عمویی داشتم که حکایتی بود! سواد نداشت ولی به جایش شعور و تجربه اش
زیاد بود.برای این که 70- 80 سال تو بازار بود . بازار هم یک روزش مساوی است با چند
سال دانشگاه. همیشه هم همینطور بوده. هزینه اش را دانشجو می دهد و سودش را
بازاری ها می برند .پسری داشت. یک روز گفت :بابام منو دوست نداره رفتم بهش گفتم.
مدتی خیره به من نگاه کرد(نگه کردن عاقل اندر سفیه) گفت: این پسره سرش به جایی
نخورده ؟ گفتم بابا دیپلمه است و صاحب کلی فهم وشعوره و مدرک تحصیلی.
(فارغ التحصیلی راهم به میل خودش معنی می کرد ) گفت:(محبتدا مگه دیلدا اولار!)
گفتم: او هم که علم امامت ندارد باید بگویی! پس از چند روز گفت:« حق با تو بود.»